اوووف

یه پسر سوئدی دیدم، که خب قبل از دیدنش حسد میزدم یه موردی باید داشته باشه چون زیادی خوب بود. و بعله! قدش کوتاه بود، یعنی هم قد من! ولی خب خیلی موهای خوشگل و پری داشت و قیافه ش هم عالی! خیلی حرف زدیم و خندیدیم و خیلی فان بود. هنوز شماره رد و بدل نکردیم و نمیدونم بخواد بینیم هم رو دوباره یا نه. امیدوارم که ببینیم...به نظرم باهاش خوش خواهد گذشت...

میگذرد

یه انگلیسی دیدم که قیافه ی خاصی نداره ولی مودبه و قدبلند و بامزه ست. پست داک هست و همون شهر میم زندگی میکنه. از چیزایی که میخونه برام میگه و علاقمنده در مورد منو کارای علمیم بدونه...یه کم زیادی آکادمیکه...حالا باید دید. اخر هفته به راحتی با هم شش ساعت وقت گذروندیم و قرار شد دوباره هم رو ببینیم. احتمالا اخر هفته که میرم پیش میم، قبلش این رو ببینم. میم هم برا خودش معلوم نیست چی تو کله ش هست. میخوام دیگه بهش فکر نکنم... چون رابطه نمیخواد و از این گاهی با هم بودن هم با انیکه لذت میبره حس بدی داره و حس میکنه در حق من بدی میکنه با این کار... الان انقدر مریضم که نمیتونم به این چیزا فکر کنم. آدمهای زیادی هم نمیبینم و یه جورایی حوصله م سر رفته و خسته شدم از ملاقات آدمهای جدید. 

حالم خوب نیست و استرس دارم که چیز بدی باشه...معده م شدید ناراحته. 

 

میم به طور واضحی سعی میکنه باهام فاصله بگیره. هر روز بهم پیام نمیده. 

من تو دلم میگم اخه این چه به درد تو میخوره؟! فهمیدم کلا دوست دارم با ادمهایی باشم که طوری زندگی میکنن که من همیشه دوست داشتم زندگی کنم. باهوشن، در قید بند حرفهای بقیه نیستن، و جایگاه اجتماعی خوبی دارن و هیچی به تخمشون نیست. ولی همیشه اینا مرد بودن! زنی نیست که استایل زندگیش رو خیلی قبول داشته باشم...همیشه اینایی که مجذوبشون میشدم مرد بودن. مثل میم..مثل 13 دیوس که ناهار یکشنبه دعوتم کرد و من آخرش کنسل کردم چون حوصله نداشتم اون همه راه برم. حاضر نیست برا دیدنم یه زحمت به خودش بده بیاد اینجا...بازم به میم، هر بار قرار داشتیم اومد، مگه اینکه من دلم میخواست برم خونه ش. 

بعد از طرفی انگار یه رابطه ی باثبات میخوام، از طرف دیگه عاشق این رهایی ام. اینکه سال دیگه یه جای دیگه ی دنیا باشم. خیلی گیجم. 

یه دانشمند فرانسوی هم هست که خوش قیافه و قد بلنده ولی خب یه مدل عجیبیه..حوصله م باهاش سر میره. خنده داره ولی...حدس میزنم خونه ش بازار شام باشه. از اوناییه که برا خودش دوچرخه برقی درست کرد...تو خونه هم مشغول بازیهای مختلف سه بعدی و ایناست. دو بار رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم.

دلم میخواد یه سفر دیگه برم. به دوستم بگم اگه نمیاد خودم تنها میرم. میم که داره میره یه جای دور برا یه ماه! کاش بتونم بندازمش دور ولی حیفم میاد. از این همه ادم که دیدم فقط با این حال کردم و بیشتر از همه دیدمش و تجربه کردم. سفر باهاش عالیه...اهل سفر هم هست.