میم به طور واضحی سعی میکنه باهام فاصله بگیره. هر روز بهم پیام نمیده.
من تو دلم میگم اخه این چه به درد تو میخوره؟! فهمیدم کلا دوست دارم با ادمهایی باشم که طوری زندگی میکنن که من همیشه دوست داشتم زندگی کنم. باهوشن، در قید بند حرفهای بقیه نیستن، و جایگاه اجتماعی خوبی دارن و هیچی به تخمشون نیست. ولی همیشه اینا مرد بودن! زنی نیست که استایل زندگیش رو خیلی قبول داشته باشم...همیشه اینایی که مجذوبشون میشدم مرد بودن. مثل میم..مثل 13 دیوس که ناهار یکشنبه دعوتم کرد و من آخرش کنسل کردم چون حوصله نداشتم اون همه راه برم. حاضر نیست برا دیدنم یه زحمت به خودش بده بیاد اینجا...بازم به میم، هر بار قرار داشتیم اومد، مگه اینکه من دلم میخواست برم خونه ش.
بعد از طرفی انگار یه رابطه ی باثبات میخوام، از طرف دیگه عاشق این رهایی ام. اینکه سال دیگه یه جای دیگه ی دنیا باشم. خیلی گیجم.
یه دانشمند فرانسوی هم هست که خوش قیافه و قد بلنده ولی خب یه مدل عجیبیه..حوصله م باهاش سر میره. خنده داره ولی...حدس میزنم خونه ش بازار شام باشه. از اوناییه که برا خودش دوچرخه برقی درست کرد...تو خونه هم مشغول بازیهای مختلف سه بعدی و ایناست. دو بار رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم.
دلم میخواد یه سفر دیگه برم. به دوستم بگم اگه نمیاد خودم تنها میرم. میم که داره میره یه جای دور برا یه ماه! کاش بتونم بندازمش دور ولی حیفم میاد. از این همه ادم که دیدم فقط با این حال کردم و بیشتر از همه دیدمش و تجربه کردم. سفر باهاش عالیه...اهل سفر هم هست.