روزهای من

سردی این آدم من رو اذیت میکنه....خواهرش که نیستم! یه ذره احساس، یه ذره سکشوالیتی... هیچ!!وقتی بهش توجه نمیکنم و نزدیکش نمیشم میاد طرفم. ولی خب من دوستش دارم و برام سخته که هی نزدیکش نشم و خودم رو ازش دور کنم.

بهش بگم درست میشه ولی دوباره بعد یه مدت برمیگرده به تنظیمات کارخونه.

مشغول تعمیراتیم و حسابی کار میکنیم. طبق صحبت هایی که کردیم، چیزایی که تعمیر میکنه رو خودش پول میده. هر چقدر هم تونسته ابزار خریده...دیگه تو خونه جا نیست.

گاهی به این فکر میکنم چه کاری بود خونه خریدم. الان بودم خونه ی اجاره ای، نه استرس وامی نه چیزی... میرفتم دنیا رو میگشتم. هر وقت هم خسته شدم از این کارم، پامیشدم میرفتم یه جای دیگه ی دنیا.

نمیدونم...

دلم برا اون روزا تنگ شده که سرشار از انرژی و انگیزه بودم. جدایی از اون مرد من رو یه جورایی زمین زد...زخمی ام هنوز، و دارم خودم رو میکشونم جلو. گاهی ادامه دادن سخته برام...خسته ام و امید و انگیزه ای برای آینده ندارم.

کار و کارگری و باز هم کار

از سفرهاش برگشت و حسابی برام جبران کارای نکرده رو کرد. کل آخر هفته مشغول کار بودیم و کلی کار جلو رفت. دلم سوخت چون اونم کل هفته سر کار بود، حالا کارای خونه ی من و بعدش هم دوباره کار. ولی خب داره اینجا زندگی میکنه اینم.

خسته ام..گاهی میترسم...امیدوارم بهتر بشه اوضاع.

سفر در سفر

از سفر دوم اومد و نصف شب اومد پیشم و امروز دوباره رفت سفر بعدی. برام سوغاتی آورد....پنیر اون روستا و عسل کوهی و مربا. بیشتر برای تشکر خرید که اجازه دادم بره...چند بارم گفت که مرسی اجازه دادی برم.

امروز گفت بیا حساب بانکی برای خریدای خونه باز کنیم. جدید بود! شوک شدم... گفت دوستم گفت اینطوری میکنن اونا، راحت تره و هی نمیخواد بگیم وای من میدم تو نده فلان. گفتم باشه... ولی خنده دار بود.

دلم براش تنگ میشه...دوست داشتم که دیشب بعد 12 ساعت تو راه بودن کاراش رو سریع انجام داد و یه ساعت سوار قطار بود که بیاد پیش من.

دوستش دارم و این ترسناکه.