روزهای من
سردی این آدم من رو اذیت میکنه....خواهرش که نیستم! یه ذره احساس، یه ذره سکشوالیتی... هیچ!!وقتی بهش توجه نمیکنم و نزدیکش نمیشم میاد طرفم. ولی خب من دوستش دارم و برام سخته که هی نزدیکش نشم و خودم رو ازش دور کنم.
بهش بگم درست میشه ولی دوباره بعد یه مدت برمیگرده به تنظیمات کارخونه.
مشغول تعمیراتیم و حسابی کار میکنیم. طبق صحبت هایی که کردیم، چیزایی که تعمیر میکنه رو خودش پول میده. هر چقدر هم تونسته ابزار خریده...دیگه تو خونه جا نیست.
گاهی به این فکر میکنم چه کاری بود خونه خریدم. الان بودم خونه ی اجاره ای، نه استرس وامی نه چیزی... میرفتم دنیا رو میگشتم. هر وقت هم خسته شدم از این کارم، پامیشدم میرفتم یه جای دیگه ی دنیا.
نمیدونم...
دلم برا اون روزا تنگ شده که سرشار از انرژی و انگیزه بودم. جدایی از اون مرد من رو یه جورایی زمین زد...زخمی ام هنوز، و دارم خودم رو میکشونم جلو. گاهی ادامه دادن سخته برام...خسته ام و امید و انگیزه ای برای آینده ندارم.