از سفر دوم اومد و نصف شب اومد پیشم و امروز دوباره رفت سفر بعدی. برام سوغاتی آورد....پنیر اون روستا و عسل کوهی و مربا. بیشتر برای تشکر خرید که اجازه دادم بره...چند بارم گفت که مرسی اجازه دادی برم.

امروز گفت بیا حساب بانکی برای خریدای خونه باز کنیم. جدید بود! شوک شدم... گفت دوستم گفت اینطوری میکنن اونا، راحت تره و هی نمیخواد بگیم وای من میدم تو نده فلان. گفتم باشه... ولی خنده دار بود.

دلم براش تنگ میشه...دوست داشتم که دیشب بعد 12 ساعت تو راه بودن کاراش رو سریع انجام داد و یه ساعت سوار قطار بود که بیاد پیش من.

دوستش دارم و این ترسناکه.