میگذره
با الف تا حالا کلی سفر رفتیم. همه ش با دوستای اون. خوش میگذره و برام جدیده این فضا... چند روز با یه گروهی بودیم از همه جای دنیا که جمع شده بودن برا دوچرخه سواری. جالب بود و خوش گذشت...من برگشتم و الف موند. روز آخر بهم گفت دلم نمیخواد برگردی، بمون. ولی خب من کار دارم و باید برمیگشتم... بهم گفت دوستام خوششون اومد ازتف میگفتن خوب شد اومدی و کول هستی!
همه میگفتن سال دیگه میبینمت (هر سال این برنامه رو دارن)...و من هی استرس میگرفتم که تا سال دیگه از کجا معلوم ما با هم باشیم.
هفته ی بعد دوباره میریم سفر...تولد یکی از دوستای دیگه ش که من قبلا هم دیدم. یه ویلا گرفتن برای همه لب دریا و قراره اونجا بمونن همه. بقیه رو نمیشناسم...ولی از اون پولدارای امریکایی ان... امیدوارم معذب نباشم چون استایل و مدلم احتمال زیاد باهاشون فرق داره.
حس میکنم داریم بیشتر به هم نزدیک میشیم و دلم براش تنگ میشه...ولی خب استرس دارم که نکنه یهو به هم بخوره این رابطه...دچار تراما هستم انگار...نمیتونم اعتماد کنم، و دلیل خوبی هم دارم. یه بار خود الف بهم گفت که مطمئن نیستم این کافی باشه و من تجربه ی عاشقی دارم و فلان. همه ش حس بد دارم که این عاشقم نیست و به اندازه ی کافی دوست داشتنی نیستم. به نظرم اگه ادامه پیدا کنه باید تمومش کنم چون این حس دوست نداشتنی بودن داره توم تقویت میشه و سالم نیست. از طرفی باهاش خوش میگذره و کلا تجربه ی زندگی باهاش برام جدیده...جمعهایی که میرم توش، چیزایی که باهاش آشنا میشم و جاهایی که میریم.
الف علاقه به ایران و فارسی و اینا نداره و این یه کم ازار دهنده ست...خودش هم گفت که بهش فکر کرده ولی خب نمیتونه کاریش بکنه...منم کفتم مهم نیست چندان. ولی خب این مدت که من درگیر ایران و اخبارش هستم، برام دردناکه که اون اصلا به تخمش هم نیست این مسئله. من دو هفته ست که فکرم درگیره و نمیتونم درست کار کنم...اون انگار نه انگار. اون شب بهم میگفت همه علاقمندن داستان های تو رو در مورد ایران بشنون...گفتم اره برام عادیه، تو جمع ها معمولا ازم سوال میشه و برا بقیه جدیده دیگه این چیزا.
کلی رانندگی کردم با ماشینش و یه بار هم مالیدم به گوشه ی ورودی پارکینگ. صدای بدی داد و فکر کردیم داغون شد ولی الف گفت اشکالی نداره. خیلی عکس العملش اروم و خوب بود و خب شانس اوردم که چک کردیم و دیدیم فقط رینگش مالیده شده...شانس اوردم وگرنه حس خیلی بدی بود...بازم بهم اعتماد کرد و تو کوه و کمر و پیچ و خم روندم ماشینش رو. البته منم لطف میکردممیذاشتم الکل بخوره و داوطلب میشدم راننده باشم.