مادرانه
این بچه بالاخره به دنیا اومد. دقیقا تو روزی که گفته بودن.
راستش انقدر هی مامانم غیر مستقیم بهم گفت بچه ی زشتی بودم و داستان اون لباس که تنم بود و بهم نمیومد رو هزار بار تعریف کرد، همه ش استرس داشتم بچه م زشت باشه (حالا من بدبخت فقط پوستم تیره بود) و خب باز هم ترجیح میدادم زشت باشه تا اینکه مشکل سلامتی داشته باشه. خدا رو شکر هم خوشگله هم به نظر سالم میاد. اونقدر ملوسه که میخوام بچلونمش ولی منتظرم بزرگتر بشه.
میدونید که من هیچ وقت بچه دار شدن رو دوست نداشتم تا قبل این تصمیم. و الان هم نمیتونم بگم وای بچه اومد زندگیمون رو شیرین کرد. زندگیمون تلخ نبود. ولی خیلی خوشحالم از این تصمیم، و با این همه دردی که کشیدم، ثانیه ای از تصمیمم پشیمون نشدم. به نظرم یکی از دلایل مهمی که این حس رو دارم، زمان بچه دار شدنم هست. موقعی این کار رو کردم که دیگه از خودم راضی بودم و چیزایی که میخواستم رو داشتم، هر جا میخواستم رفتم و الان این حس رو ندارم که وای عقب افتادم و یا بچه محدودم میکنه و نمیتونم آرزوهام رو دنبال کنم. آرزوی من الان تجربه ی دنیا با این بچه و پدرش هست، بقیه ی موارد روال عادی زندگیه که خب پیش میره بهرحال.
به خاطر درد زیادم، این پسر بیشتر کارها رو تا الان انجام داد و شب بیداری ها مال اونه. خداییش منم آدمی ام که حسابی همکاری میکنه و ناز و ادای الکی ندارم. موقع زایمان دید که چه درد و زجری کشیدم و صدام در نیومد، زار زار گریه کرد بالا سرم. بارداریم خیلی راحت بود و کاملا فعال بودم، غذا درست میکردم بیرون میرفتیم و همه چی تقریبا عین قبل بود. ولی زایمان سوپرایزمون کرد...فاجعه بود. هنوز هم درد دارم و معلوم نیست کی نقاهتم تموم میشه و بدونم به حالت نرمال برمیگرده.
خونه مرتبه و همه چی رو رواله تقریبا. سعی میکنیم از لحظات لذت ببریم خصوصا که این اوایل بچه بیشتر خوابه. وزنم بعد از یه هفته برگشت به وزن قبل بارداری و شکمم هم کاملا تو رفته. ولی ماهیچه هام شل شده، باید برم ورزش حتما.
باورم نمیشه مادر شدم...اونهایی که من رو از قبل میشناسن هم حسابی سوپرایز شدن. ولی خب تمام هویتم رو در مادری نمیبینم. زندگی در جریانه و حالا یه کوچولو به زندگیمون اضافه شده که تمام سعیمون رو میکنیم زندگی خوبی بهش بدیم و بهش خوش بگذره.
هنوز ازدواج نکردیم...به خاطر کاغذ بازی و مدارکی که میخواستن و من نداشتم. یکی دو ماه دیگه قرار گذاشتیم و حتی حلقه خریدیم.
یه چیز بامزه اینه که فامیل های این پسر و دوست و همکارای من اینجا برامون کادو یا کارت تبریک میفرستن دم خونه. حتی فامیلها و آدمهایی که سال به سال نمیبینیمشون، یه جورایی انگار محبت بدون توقع دارن. بعضی ها هم گفتن میخوان ببینن ما رو، ولی یکی دو ماه دیگه، چون میدونن اوایل سرمون شلوغه و ممکنه حال و حوصله نداشته باشیم. حالا فک و فامیل من، فقط ادعا و توقع! هیچ کاری خودشون نمیکنن، حتی یه پیام تبریک نمیفرستن. حالا من که دورم، ولی اگه نزدیک بودم، توقع داشتن دعوتشون کنیم و شام بدیم بهشون، و اگه این کار رو نکنی قهر میکنن.
باورم نمیشه ایران وارد جنگ شده...دلم میخواد بیدار شم و ببینم این اخبار یه خواب بوده.