از تو حرکت، از خدا برکت

دیشب موقع رفتن تو وان بهم گفت میدونستی دماغت صاف نیست؟ گفتم کجاش؟ گفت این طرفیه...کاری کردی باهاش؟! گفتم خب یه عمل کوچیک کردم پفش جلوش بره که یه طرفش رفت...ولی همه ی آدمها صورتشون و بینی شون قرینه نیست و مال تو هم همینه. یعد مشغول ویدیو دیدن شدیم و اصلا نفهمید که حرفاش من رو اذیت کرد و تو فکر برد.

خیلی ناراحت شدم و اشک ریختم بدون اینکه بفهمه. از وان اومدم بیرون و گفت ناراحتی؟! گفتم اگر اینطوری بخوای در مورد چیزی تو بدنم که نمیتونم تغییرش بدم و خودم انتخابش نکردم نظر بدی هر بار، من میترسم نزدیک باشم بهت و من رو نسبت به بدن خودم نامطمئن میکنی. گفت وای پس برا این ناراحتی؟! من منظوری نداشتم و به عنوان چیز منفی مطرحش نکردم. بغلم کرد و عذرخواهی کرد و گفت دیگه نمیگم. گفتم حالا باعث نشه بترسی انتقاد بکنی، ولی اینکه چیزی رو نمیتونم تغییر بدم گفتنش چه معنی ای میتونه داشته باشه؟! من همینم و از قبل من رو دیدی، اگر خوشت نمیاد هم تصمیمت رو بگیر. گفت نه تو خوشگلی و ...فکر کنم که تصور کرد میخوام باهاش تموم کنم بابت این قضیه...و حقیقتش به این مسئله هم فکر کردم.

قضیه به ظاهر تموم شد رفت ولی تو دلم ناراحتم همچنان...ظاهر خیلی براش مهمه و میترسم با گذشت زمان که ظاهرم پیر میشه بخواد شروع کنه ازم ایراد گرفتن! میدونم از نظرش خوشگلم و انگار از اینکه بقیه من رو نگاه میکنن حسادت میکنه. یه بار گفت همه به تو نگاه میکنن، خودت میدونی. جالبه اصلا اینطوری نیست و من خیلی هم جذاب و خفن نیستم...فقط از آدمهای دور و بر این شیک تر هستم و به خودم میرسم. اروپایی ها اگه از یه طبقه ی خیلی بالای جامعه نباشن معمولا خیلی به خودشون نمیرسن و خب برا همین هر جا با اون میریم من شیک ترین هستم.

تصمیم دارم رو خودم تمرکز کنم. تصمیمی که هر بار میگیرم و انگار یادم میره.

به این نتیحه رسیدم اگر چیزی رو میخوام تغییر بدم باید خودم شروع کنم و تغییرش بدم. هیچ کس دیگه ای این وسط به داد آدم نمیرسه.

از وقتی اومدم این خونه، این قسمت که آفیس من هست سر جاش بود و هی توش آت و آشغال گذاشتیم و عین انباری شد. ولی خب خودم همت نکردم و نخواستم توش رو مرتب کنم که بتونم اینجا کار کنم. اتاق الف آماده شد اون بالا و میز و اینا خرید و البته خودش هم تغییر داد و انتظار نداشت من تغییر بدم. من ولی انگار انتظار داشتم یه اتفاقی بیفته یا اون آفیس من رو آماده کنه. بالاخره امروز دست به کار شدم و واقعا هم کاری نداشت...حالا خیلی حس بهتری دارم. برای تابلوهای خونه و چیزای دیگه ای که برام مهمه هم باید همینکار رو بکنم. منتظر کسی نشینم... قدم بعدی خرید میز و کتابخونه م هست تا همون آفیس گرم و نرمی که تو خونه ی کشور قبلی با اون مرد درست کرده بودم رو برا خودم درست کنم... با یه فرش ایرانی زیر پام.

اولین زمستان در خانه ی جدید

حس میکنم خوب من رو میشناسه.

حساب مشترک باز کردیم و جالبه که از اون به بعد، خیلی راحت برای چیزایی که من واقعا توقع ندارم از حساب خودش پول میده. مثلا خریدهای خونه مثل کلید و پریز و اینا. ولی خوراکی ها و کادو برای بقیه رو با حساب مشترک دادیم تا الان.

وقتی میره سوپرمارکت میدونه اگه چی بخره من خوشحال میشم. وقتی میام خونه و میبینم تو یخچال بلوبری یا چیزایی که دوست دارم هست، کلی ذوق میکنم که به یادم بوده. منم همینم و براش همیشه آیتم های سوپرایز که میدونم دوست داره میخرم. از این نظر شبیه منه و دوست دارم.

خونه هم داره به جاهای بهتر میرسه.

گاهی میترسم از اینکه این همه داره تو این خونه سرمایه گزاری میکنه و وقت میذاره... از اینکه همه چی دائمی بشه میترسم.

از اینکه یهو سرد بشه هم میترسم...چون کلا آدم خیلی گرمی هم نیست همچین...دیگه اگه سرد بشه واقعا به دردم نمیخوره.

فعلا زندگی خوبه... وقتشه یه کم به خودم برسم ولی خب کو وقت؟ نمیدونم چرا انقدر زندگی شلوغه همیشه.