چرایی
خب، از اونجایی که برای خیلی ها شوکه کننده ست که من دارم بچه دار میشم، گفتم توضیحی بدم که چطور شد که اینطور شد.
من همیشه مخالف بچه دار شدن بودم، نه برای بقیه، برای خودم. چون از زندگیم راضی نبودم، از کارم، از اینکه به اهدافم نرسیدم...و دنیا برام جای تاریکی بود. آودن یه نفر دیگه به این دنیا رام مثل کابوس بود، اینکه یکی دیگه رو بیارم مثل خودم بدبخت شه. حالا جالبه بدبخت هم نبودما، ولی خب از خودم راضی نبودم که مهمترین چیزه به نظرم.
تو چند سال اخیر از نظر کاری اوضاعم بهتر شد و یه کار ایده آل دارم، کاملا مربوط به رشته م و تخصصم، و پیشرفت کاری هم داشتم. سفر و اینها هم که تا تونستم تا این سن رفتم و هر جای دنیا که دلم خواست رو دیدم. از نظر مالی هم نسبت به چند سال پیش اوضاعم اوکی هست و دغدغه ی مالی ندارم. درامدم خوبه و پس انداز دارم، از پس خودم بر میام. این پسر هم که از من بهتره اوضاعش...حس کردم وقتشه این فرصت تجربه کردن رو به یکی دیگه بدم... و یه چیز جدید تجربه کنم، اونم با یه آدم جدید. شرایط مالی هم که داریم بتونیم یه زندگی و آینده ی خوب برا بچه فراهم کنیم. این پسر هم مسئولیت پذیره و بچه رو مانع انجام کارهای دیگه نمیبینه و این خیلی دلگرم کننده ست، که با اومدن بچه زندگیم قرار نیست تعطیل شه.
امیدوارم تصوراتم درست باشه و پشیمون نشم. راستش گاهی وقتها به این تصمیم بزرگ فکر میکنم و پشیمون میشم و میترسم از این مسئولیتی که ازش راه فراری نیست...