خیلی حالم بده. حرف زدیم و گفت مطمئن نیست این چیزی که بین ماست کافیه. از عشق قبلی گفت و اینکه الان اون حس رو نداره. ولی گفت بعد سفر حسش بهم بیشتر شده و وقتی تنها رفته خونه با خودش گفته این دختره کجاست و من چرا تنهام و دارم چکار میکنم اصلا؟!

گفت به نظرم خوبه که دنبال کارای خودمون هستیم و اگه رابطه مون کار نکنه زندگی مون تغییر نمیکنه. چیزی که تو دهن خود منم بود.

قرار شد در طول هفته اون بیاد اینجا و آخر هفته ها من برم خونه ش.

داغونم...نمیدونم من دوست داشتنی نیستم یا چی. میم هم همین رو گفت...که عاشقم نیست.

من ولی عشق رو اصلا نمیفهمم. عشق برا من بعد اون جدایی یه حس گذراست که حاصل هورمون هاست. وگرنه به هر کی که ازش خوشم بیاد و بهم خوبی کنه و یه سری خصوصیت ها که میخوام رو داشته باشه علاقمند میشم و کم کم دوستش دارم...زیاد. شاید من اون خصوصیات رو ندارم که اینا وقتی باهاشون هستم کم کم عاشقم نمیشن یا علاقه شون بیشتر نمیشه. نمیدونم ولی خیلی حس بدیه...خیلی حالم بده.

دلتنگی

سفر که بودم چند باز تماس گرفتیم و حرف زدیم... نگاههاش قشنگ بود ولی خب اصلا به روی خودش نمیاره دلش تنگ شده و اشاره ای هم نمیکنه بهش.

بعد از سفر من که هم رو دیدیم ازش پرسیدم دلت برام تنگ شد؟ گفت آره. گفتم چرا چیزی نگفتی؟ گفت دلم تنگ شد...احساس تنهایی داشتم. تو هم دلت برام تنگ شد؟ گفتم آره. گفت وقت نداشتی که سرت شلوغ بود...گفتم خب ببین چطوری بود که وسط اون شلوغی هم دلم برات تنگ شد.

این روزها...

چند ماهه که فقط با الف هستیم. گفت رابطه ی باز و اینا دوست نداره و حسودیش میشه...دروغ چرا، خوشم اومد منم. داریم ادامه میدیم ولی من ترس شدید از دست دادن دارم و اون هم آدم بی خیالی هست و کلا اجتنابیه. این من رو میترسونه... میدوم دوامی نداره این رابطه و دارم ادامه میدم...فقط چون حوصله ی دوباره اشنا شدن با یکی دیگه رو ندارم و اینکه از این همه آدم از چند تاشون مگه خوشم اومد که بخوام رابطه ای شروع کنم؟!