خیلی حالم بده. حرف زدیم و گفت مطمئن نیست این چیزی که بین ماست کافیه. از عشق قبلی گفت و اینکه الان اون حس رو نداره. ولی گفت بعد سفر حسش بهم بیشتر شده و وقتی تنها رفته خونه با خودش گفته این دختره کجاست و من چرا تنهام و دارم چکار میکنم اصلا؟!
گفت به نظرم خوبه که دنبال کارای خودمون هستیم و اگه رابطه مون کار نکنه زندگی مون تغییر نمیکنه. چیزی که تو دهن خود منم بود.
قرار شد در طول هفته اون بیاد اینجا و آخر هفته ها من برم خونه ش.
داغونم...نمیدونم من دوست داشتنی نیستم یا چی. میم هم همین رو گفت...که عاشقم نیست.
من ولی عشق رو اصلا نمیفهمم. عشق برا من بعد اون جدایی یه حس گذراست که حاصل هورمون هاست. وگرنه به هر کی که ازش خوشم بیاد و بهم خوبی کنه و یه سری خصوصیت ها که میخوام رو داشته باشه علاقمند میشم و کم کم دوستش دارم...زیاد. شاید من اون خصوصیات رو ندارم که اینا وقتی باهاشون هستم کم کم عاشقم نمیشن یا علاقه شون بیشتر نمیشه. نمیدونم ولی خیلی حس بدیه...خیلی حالم بده.