میگذره روزها و یه مقداری خیالم از بابتش راحت تره.
بهم گفت بابا مامانم دوستت دارن. گفتم مهمه؟ گفت نه که مهم باشه، به اونها ربط نداره نهایتا ولی خب احتمالا ناخوداگاه رو من تاثیر میذاره. گفت بابام داشت به یکی میگفت که الف دوست دختر نایسی داره و با هم خوبن. مامانم گفت پز نده حالا.
شروع به کار کرده و از اونهاست که خیلی درگیر کار میشه. تا هفت هشت شب جلسه و اینا. رئیس یه جایی شده و خب میفهمم مسئولیتش بالاست و کارش هم با امریکاست و ساعت اونها فرق داره. ولی خب نمیدونم برنامه مون چطوری میشه با هم. اون میخواد تا هفت و هشت کار کنه و منم ساعت ده میرم برا خواب. صبح ها من زود بیدار میشم و اون میخواد بیشتر بخوایه...البته الان جفتمون خیلی مراعات میکنیم که بیشتر با هم باشیم ولی خب نمیدونم این چه مدت ادامه داشته باشه.
از اینکه بیاد تو خونه ی من و محدودم کنه میترسم. تا دیروقت کار کردنش باعث میشه هم من تو خونه خودم آزادی نداشته باشم و هم همراهی اون رو نداشته باشم. یه خونه ی بزرگ و قشنگ هم اومده که میخواد بره ببینه. اگه اون رو بخره که خدا به داد برسه...واقعا نمیدونم چی میشه.
تو این سفر کاری که باهام اومده، اصلا بهم خوش نمیگذره. اولا که خونه ای که گرفتیم رو در اختیارش گذاشتم تا کار کنه و خودم بیرونم. دوما اینکه جفتمون شدیدا درگیر کاریم و نهایتا شب بریم یه شام بخوریم و بعد یه فیلم ببینیم بخوابیم. درسته که میریم برا قدم زدن صبح و صبحانه و وقت میذاریم برا هم، ولی فکرم مشغول بوده این مدت و حالم اونقدر عالی نیست... خسته ام.
ماه بعدی برام خیلی شلوغه... امیدوارم به خیر بگذره.