روزهای کاری شازده

در طول روز گاهی پیام میدیم و یا اگه استراحت داشته باشه حرف میزنیم. به نظرم اینطوری کانکشنمون حفظه.

آخر هفته میریم خونه ی مامان باباش و بعدش هم یه قرار فامیلی دارن که منم میرم. خوشم میاد که من رو تو همه ی این مراسم ها اینکلود میکنه.

از اینکه ازم بترسه خوشم نمیاد و بارها بهش گفتم. نباید به خاطر ترس از من کاری بکنه یا نکنه.

دوست پسر دوستم رو دیدم...پیرتر و بدتر از تصوراتم بود. بیشتر عاشق الف شدم چون خیلی ملوسه. ولی خب هفته پیش با همکارام بیرون بودیم و دلم نمیخواست اونها ببیننش...دارم فکر میکنم چرا! چون خجالت میکشیدم؟ از اینکه اون آکادمیک نیست؟ یا نمیخواستم فکر کنن یه دوست پسر جدی دارم؟ برای خودم سواله.

بگو کجای ماجرام؟!

قرار گذاشتیم چند روزی رو تو خونه ی من کار کنه تا ببینم چقدر اذیت میشم. آخر هفته بررسی میکنیم که چطور بوده این.

وضعیتیه...لجم میگیره از این که صبح زود ساعت هفت اینطورا بیدار میشه و سر کامپیوتر و کاره تا هفت و نیم هشت شب...ترجیح میدم نبینم این وضعیت رو و خودم رو سرگرم کنم. سخته برام بهش بگم در طول هفته خونه ی خودت باش...چون دوست دارم ببینمش...ولی خب دیدنش هم اعصابم رو خرد میکنه با این وضعیت. واقعا نمیدونم چه کنم.

تو ذهنم بارها باهاش تموم کردم...چون نگاه میکنم میبینم هیچ چیزی به زندگیم اضافه نمیکنه...حتی بهم نمیگه دوستم داره. دلم برای خودم میسوزه و احساس تنهایی میکنم. مخصوصا وقتی میرم خرید برای خونه م.

صبحها بداخلاقم و زیاد باهاش نایس نیستم و اونم میفهمه و دائم میگه چه کار اشتباهی کردم؟ چیزی گفتم؟ ازم ناراحتی؟! و من هم نمیگم آره. میدونم کارم اشتباهه...ولی خب خیلی سخته برام که عادی رفتار کنم. چون تو ذهنم نمیخوام بهش وابسته باشم و سعی میکنم برام مهم نباشه و این مسئله باعث میشه نسبت بهش مهربون نباشم و لبخند نزنم.

پوووف نمیدونم واقعا. از طرفی اونم شورش رو دراورده...نمیدونم واقعا من کجای ماجرای زندگیشم اصلا...کار همه ی زندگیش شده و اینطور که معلومه تمومی نداره.

اون همه قول بهم داد خونه م رو درست کنه...تعمیرات و این چیزا! ولی خب اصلا روش نمیشه حساب کرد...نیست که بخواد کاری کنه.

این روزها

عملا دیگه در دسترس نیست و خب میدونم هم که شلوغه سرش و دائم در جلسات مختلفه. فقط عصرها و بهتره بگم شب آزاد میشه که اون هم اونقدر خسته ست که نای هیچ کاری نداره و البته دائم هم در حال چک کردن پیام ها و ایمیل های کاری هست، چون همکاراش امریکا هستن و ساعت های کاریشون فرق میکنه. حالا بماند که سفرهای کاریش هم کم کم شروع میشه... من نمیدونم واقعا یه همچین آدمی پارتنر میخواد چکار!

باید ببینم پول خرج کردنش چطوری خواهد بود. اگر بخوام همه چی رو نصف نصف بدم و این هم حضورش تو زندگیم انقدر کمرنگ باشه، دیگه واقعا برام ارزش افزوده نداره. وقتی درامدش چند برابر منه، به نظرم منصفانه ست که بیشتر خرج کنه. البته خوشبختانه این شعور رو تا حدی داره ولی خب منم خیلی برام سخته یکی دیگه برام پول خرج کنه. برام جالبه ببینم وقتی میخواد بیاد تو خونه ی من زندگی کنه، چه قسمتی از مخارج رو به عهده میگیره، یا اصلا این کار رو میکنه یا نه.

دارم سعی میکنم یه کم بیشتر دوست پیدا کنم و احتمالا کم کم برا خودم سفر برم. باید از این فرصت استفاده کنم و رو کارام بیشتر تمرکز کنم تا تو کار موفق باشم. میخوام دکترا بخونم...امیدوارم بتونم تا آخر سال شروعش کنم.

کااااار

خیلی زندگیمون داره عوض میشه. اون همه ش سر کاره. موقعی که نیست سعی میکنه کارای دیگه انجام بدیم ولی واقعا نمیدونم چقدر این حالت دوام داره. کارش هم سخته و درک میکنم که مسئولیت بالایی داره. رئیس یه قسمت کمپانیه و کلی آدم رده بالا زیر دستش هستن که باید بهش گزارش بدن...همه ش هم اینترنتی!

گاهی بهش حسودیم میشه که انقدر کارش خوبه ... با این سن سالهاست رئیس بوده و جای اینکه اون دنبال کار باشه، بقیه دنبالشن. من تو مصاحبه ی کاریش بودم...در واقع آقاهه داشت راضیش میکرد که این براش کار کنه.

دوستش دارم و باهاش بهم خوش میگذره. ولی گاهی حس میکنم دارم خفه میشم...هرچند وقتی با هم نیستیم دلم براش تنگ میشه...وضع عجیبیه.

به من چه!

رفتارم خیلی کنترل گر هست...مثلا به طرف یاداوری میکنم که "ساعت فلان شد، جلسه داری". یکی نیست بگه "به تو چه؟!" و میدونم که الف خوشش نمیاد.

بهش گفتم اگه قهوه رو فقط از روی عادت میخوری، میخوای قهوه بدون کافئین بخور. گفت چرا برات مهمه که من زیاد قهوه میخورم؟! به خودم اومدم دیدم راست میگه...به تخم چپ من که قهوه زیاد میخوره. عذرخواهی کردم گفتم به من ربطی نداره.

باید دائم به خودم یاداوری کنم که "به من چه". بذار هر کاری میخواد بکنه.

میخوام تمرین و تمرکزم رو این باشه که فقط مراقب خودم باشم و به خودم فکر کنم. روش خودم رو داشته باشم و در موردش حرف نزنم. مثلا اینکه چقدر میخوام غذا بخورم و سالم بخورم و این چیزا رو حتی توضیح ندم. عمل کنم بهشون اونم فقط برای خودم.

شلووغ

میگذره روزها و یه مقداری خیالم از بابتش راحت تره.

بهم گفت بابا مامانم دوستت دارن. گفتم مهمه؟ گفت نه که مهم باشه، به اونها ربط نداره نهایتا ولی خب احتمالا ناخوداگاه رو من تاثیر میذاره. گفت بابام داشت به یکی میگفت که الف دوست دختر نایسی داره و با هم خوبن. مامانم گفت پز نده حالا.

شروع به کار کرده و از اونهاست که خیلی درگیر کار میشه. تا هفت هشت شب جلسه و اینا. رئیس یه جایی شده و خب میفهمم مسئولیتش بالاست و کارش هم با امریکاست و ساعت اونها فرق داره. ولی خب نمیدونم برنامه مون چطوری میشه با هم. اون میخواد تا هفت و هشت کار کنه و منم ساعت ده میرم برا خواب. صبح ها من زود بیدار میشم و اون میخواد بیشتر بخوایه...البته الان جفتمون خیلی مراعات میکنیم که بیشتر با هم باشیم ولی خب نمیدونم این چه مدت ادامه داشته باشه.

از اینکه بیاد تو خونه ی من و محدودم کنه میترسم. تا دیروقت کار کردنش باعث میشه هم من تو خونه خودم آزادی نداشته باشم و هم همراهی اون رو نداشته باشم. یه خونه ی بزرگ و قشنگ هم اومده که میخواد بره ببینه. اگه اون رو بخره که خدا به داد برسه...واقعا نمیدونم چی میشه.

تو این سفر کاری که باهام اومده، اصلا بهم خوش نمیگذره. اولا که خونه ای که گرفتیم رو در اختیارش گذاشتم تا کار کنه و خودم بیرونم. دوما اینکه جفتمون شدیدا درگیر کاریم و نهایتا شب بریم یه شام بخوریم و بعد یه فیلم ببینیم بخوابیم. درسته که میریم برا قدم زدن صبح و صبحانه و وقت میذاریم برا هم، ولی فکرم مشغول بوده این مدت و حالم اونقدر عالی نیست... خسته ام.

ماه بعدی برام خیلی شلوغه... امیدوارم به خیر بگذره.