قرار گذاشتیم چند روزی رو تو خونه ی من کار کنه تا ببینم چقدر اذیت میشم. آخر هفته بررسی میکنیم که چطور بوده این.

وضعیتیه...لجم میگیره از این که صبح زود ساعت هفت اینطورا بیدار میشه و سر کامپیوتر و کاره تا هفت و نیم هشت شب...ترجیح میدم نبینم این وضعیت رو و خودم رو سرگرم کنم. سخته برام بهش بگم در طول هفته خونه ی خودت باش...چون دوست دارم ببینمش...ولی خب دیدنش هم اعصابم رو خرد میکنه با این وضعیت. واقعا نمیدونم چه کنم.

تو ذهنم بارها باهاش تموم کردم...چون نگاه میکنم میبینم هیچ چیزی به زندگیم اضافه نمیکنه...حتی بهم نمیگه دوستم داره. دلم برای خودم میسوزه و احساس تنهایی میکنم. مخصوصا وقتی میرم خرید برای خونه م.

صبحها بداخلاقم و زیاد باهاش نایس نیستم و اونم میفهمه و دائم میگه چه کار اشتباهی کردم؟ چیزی گفتم؟ ازم ناراحتی؟! و من هم نمیگم آره. میدونم کارم اشتباهه...ولی خب خیلی سخته برام که عادی رفتار کنم. چون تو ذهنم نمیخوام بهش وابسته باشم و سعی میکنم برام مهم نباشه و این مسئله باعث میشه نسبت بهش مهربون نباشم و لبخند نزنم.

پوووف نمیدونم واقعا. از طرفی اونم شورش رو دراورده...نمیدونم واقعا من کجای ماجرای زندگیشم اصلا...کار همه ی زندگیش شده و اینطور که معلومه تمومی نداره.

اون همه قول بهم داد خونه م رو درست کنه...تعمیرات و این چیزا! ولی خب اصلا روش نمیشه حساب کرد...نیست که بخواد کاری کنه.