پارتنر یا حیوان خانگی؟

من فهمیدم برا این آدم مثل گربه ام. هر وقت خواست میاد یه دستی روم میکشه، وگرنه که تو خونه مشغول کار خودشه و انگار نه انگار من هستم. حالا بی انضافی نباشه، این چند وقت تو خونه ش همه چی خوب بود و رفتارش هم بد نبود ولی امروز به نظرم خود واقعیش هست. کلا از وقتی بهم مطمئن شده دیگه تلاشی نمیکنه...

تلاش هاش مدل پدربزرگ هاست. دیروز بهم گفت ساعت چند میای فردا چون میخوام برات غذا درست کنم. امروز غذا درست کرد برا ولی بعدش مشغول کارش شد. نه یه محبت کلامی، نه بغلی نه بوسی...کنار این آدم کمبود محبت میگیری... داشتم فکر میکردم هر کی با این زندگی کنه خیلی طبیعیه و حق داره که خیانت کنه بهش. وقتی سالها کسی بهت محبت مدلی که میخوای نکنه، س ک س هم زیاد نداشته باشید، بالاخره به تنگ میای و یکی که اینها رو بهت بده میری سمتش. 

خیلی حیف شد چون آدم حوصله سر بری نیست و بقیه اخلاقاش خوبه...نمیدونم جدا شدن چقدر راحت باشه. همچینم با هم نیستیم که جدا شدنی در کار باشه به اون معنا ولی خب من حوصله ی دیت کردن ندارم. آشنا شدن با آدم جدید...پوووف اینم از شانس ما. 

لیلیلیلی

همه جا با دوستاش دعوتم میکرد و کلا همه دوست و همکاراش رو دیدم. بهش گفتم ما الان چی هستیم؟ گفت دوست دختر دوست پسریم دیگه! برای خونه و اینا بعد سفر حرف میزنیم. گفتم برا من زوده با هم زندگی کردن...باید یه مدت بگذره بعد. گفت باشه. 

یه بار نمیگه دلم تنگ شده...گفتم دلت تنگ میشه؟ گفت آره. 

خب لامصب حرف بزن...

گفت خانواده میخوای؟ گفتم بستگی داره.

یه کم استرس دارم...که نکنه بند خانه و خانواده بشم... دلم میخواد ازاد باشم دنیا رو بگردم و رها باشم. 

س ک س مون کمتر شده و این نگران کننده ست. از نظر فیزیکی خیلی بهم نزدیک نیست و این هم دوست ندارم.

حالا ببینیم چی میشه.