این حس لعنتی

حس میکنم دوست داشتنی نیستم. یعنی اونهایی رو که دوستشون دارم از من به اندازه کافی خوششون نمیاد. الف پسر خوبیه، ولی حس میکنم آخرش میگه ما به درد هم نمیخوریم که خب قطعا راست هم میگه چون اون دنبال بچه و این جور زندگیه و من دوست دارم رها باشم و معلوم نیست سال دیگه کجای دنیام. ولی خب دلم میخواد یکی عاشقم بشه...که شد ولی آدمهای ضعیفی که اصلا بهشون جذب نشدم. آدم های قوی معمولا میخوان یه زن ضعیف داشته باشن ازش مراقبت کنن و من براشون زیادی مستقل و قوی ام. این رو چندین نفر بهم گفتم و الف هم همش بهم میگه که خیلی قوی هستی. خوشش میاد از این خصوصیت ولی احتمالا فکر میکنه برا زندگی مناسب نیستم. 

با هم خوش میگذره...هرچند از مدل خندیدنش و یه سری حرکاتش خوشم نمیاد و حس میکنم پیر مردیه...تیپش هم گاهی خیلی بده. ولی خب من تصمیم گرفتم نظر ندم... کون لقش! یه عمر مواظب اون مرد بودم و نتیجه رو دیدم. 

از وابسته شدن میترسم. از طرفی دلم میخواد برم تو رابطه و رابطه مون جدی بشه، از طرف دیگه دلم آزادیم رو میخواد و متعهد به کسی نبودن. از اینکه تو رابطه باشم خوشم میاد ولی چون نگاهم به هیچی دیگه دائمی نیست، قبل از شروع شدن رابطه به پایانش فکر میکنم و میترسم. 

لعنت بهت ای مرد...چه کردی با من. 

فعلا اخری

خیلی وقته ننوشتم...

تصمیم گرفتم دیگه دیت نکنم و همه ی اپ ها رو بستم. با یکی مچ شدیم که میدونم به دردم نمیخوره طولانی مدت و اخلاق هاش گاها پیرمردی هست و دوست ندارم، ولی اخلاقای خوبی هم داره که دوست دارم یه مدت باهاش باشم. قدش خیلی بلند تر از من نیست، خوش چهره و بامزه ست، مال همین کشوره. 

بعد از دو سه بار بیرون رفتن، دعوتم کرد خونه ش که خیلی خوشگل بود و جای عالی ولی دکور شدیدا قدیمی...خیلی قدیمی تر از خونه ی پدربزرگم. ولی خب پر از گل و گیاه بزرگ...جالب بود. همکارش هم با اجازه ی من برا شام دعوت کرد و غذا درست کرد و خیلی خوش گذشت. رفتارش باهام خیلی خوب بود و همه ش میگفت خونه ی خودته هر چی میخوای بگو بیارم برات و کلا در خدمتم بود. س ک س باهاش هم برخلاف تصورم عالی بود. 

روز بعدش با همکارای دیگه ش قرار داشت و با هم رفتیم. جالب بود و اونجا هم خیلی حواسش بهم بود و بوسم میکرد گاها...دوست داشتم. اون روز زیاد الکل خورد و من حس کردم مشکل الکل داره و زیاد میخوره کلا... حرف زدیم در موردش و قول داد کمتر بخوره! 

بهم گفت داره میره یه کنفرانس و اگه دوست دارم باهاش برم. برام بلیت گرفت و رفتیم. روز قبلش با همکاراش بیرون بودن و اون اونقدر الکل خورده بود که موقع برگشت به خونه ش افتاد زمین و سر و صورتش زخم شد. گفت ازم متنفری؟ گفتم نه. با اینکه گفت ولش کن نریم و منم کنفرانس نمیرم، گفتم بریم و خیلی باهاش خوب رفتار کردم و کمکش کردم حالش بهتر شه. گفت چرا انقدر باهام نایسی؟ گفتم مدلم اینه، و خب ازت خوشم میاد. تو سفر خیلی حواسش بهم بود و هر چی که من میگفتم انجام میدادیم. من عادت ندارم به این رفتار چون اون مر مثل یه مرد باهام برخورد میکرد. راستش مطمئن هم نیستم که این مدل رو دوست داشته باشم...سختمه یکی انقدر در خدمتم باشه. من حتی تو هتل هم خوشم نمیاد کسی چمدونم رو برام ببره تو اتاقم و خودم انجامش میدم. 

سفر خوبی بود و خیلی لاکچری...همه چی بیزنس و خیلی خفن...اصلا نذاشت من پولی خرج کنم و پول همه رستورانها رو حساب کرد. بعدش هم گفت من این سفر رو خرابش کردم و یه سفر دیگه باید بریم. تو انتخاب کن کجا و همه هزینه هاش با من. 

یه کم از اینکه پولداره سختمه... ولی خب از اینکه تو جمع هایی میرم که دنیاش متفاوته با من خوشحالم... بچه ی باهوشیه و دانشگاههای خیلی خوبی درس خونده...برام هیجان انگیزه که با اون آدمهایی رو ببینم که در حالت عادی نمیدیدم. من بیشتر با قشر دانشگاهی ارتباط دارم که پروفسور و اینان ولی این آدمها بیشتر تو تکنولوژی و اینا هستن و همه تو سیلیکون ولی کار کردن...بیشترشون هم امریکایی و انگلیسی ان البته. و برام جالبه که خیلی راحت من رو همین اول به همکاراش معرفی کرده...من از این کارا نمیکنم. 

از اخلاقهای بدش بعد مینویسم.