میم

بازم سفر بودم و الان برگشتم. 

میم اینجاست...چند شب پیش دیدم پیام داده که ببخشید یه مدت دور بودم و عجیب بودم و اینا. کارش رو ول کرده و یه کم گیجه فعلا. پروفسوری دانشگاه رو ول کرده و میخواد بره یه جزیره ای جایی زندگی کنه...کلا گیجه و خودش هم نمیدونه چی میخواد...از یه جا به جای دیگه میره.

اومده اینجا و الانم اینجاست تو یه جلسه برای یه پروژه ی هم زیستی تو یونان! یعنی عین بچه ها یه چیزی میشنوه و هیجان زده میشه و بعد میره سراغش و احتمالا به زودی هم دلسرد میشه. 

دیروز که اومد رفتیم بار و خیلی خوش گذشت. شب موقع خواب گفت ببین من حس میکنم که این همه چیزایی که بهت در مورد رفتنم گفتم کار درستی نبوده و تو ممکنه اذیت بشی. نمیدونم اسم رابطه ی ما چیه و در موردش حرف نزدیم... اینکه با هم س ک س داریم و تعهد ندارم بهت این حس رو به من میده که آدم بدی ام. تو چی فکر میکنی و چه کار کنیم. میتونیم یا همینطور ادامه بدیم و یا تمومش کنیم، چون نمیخوام تو اذیت بشی. من از اینجا دارم میرم و واقعا حس میکنم به اینجا تعلق ندارم و خب رابطه ی احساسی هم ما نداریم. من خوشم میاد ازت و باهات خوش میگذره ولی دلم برات تنگ نمیشه... 

گفت من همه ی رابطه هام اینطوری بوده که از همون اول شدیدا درگیر احساسی شدم و بعد از یه مدت عادی شد همه چی و تمام. هنوز تو فکر رابطه ی بلند مدت قبلیم هستم و تا حالا هیچکی رو مثل اون دوست نداشتم. گفت تو هم در مورد این رابطه حرفی نمیزنی و من نمیدونم چطوریه و مطمئن نیستم. گفتم خب فرق ما همینه...تو عجله داری ولی من زمان میدم ببینم به کجا میرسه.

بهش اینا رو نگفتم ولی با خودم فکر میکنم حتی اگه این رابطه خوب شکل بگیره هم این ادم مناسب من نیست. تنها چیزیش که خوبه، محبت امیز بودن رفتارشه...وگرنه وقتی سرش تو کارشه و جدیه اصلا برام جالب نیست...و سرش کلا تو کارشه و معتاد به کاره... نوشتن کتاب و اینا... ولی دوستش دارم و ازش چیز یاد میگیرم... دلم میخواد باهاش در ارتباط باشم، و به نظرم بهترین راه اینه که همینطوری ادامه بدیم تا وقتی که من وارد رابطه بشم. 

نمیدونم، گیجم و ناراحت از اینکه اونقدر دوستم نداره و براش مهم نیستم...البته خودم هم کشته و مرده ش نیستم ولی من احتمالا بیشتر علاقمند به ادامه ام تا اون. 

پروفسور استفنورد پیام داده و دعوتم کرده برا ناهار آخر هفته ی دیگه. برم ببینم چی میگه دیوث! بکن در روییه که نگو...نمیدونم چرا میخوام ببینمش...اون همه آدم تو صف من فقط دنبال این اسکل هایی ام که یه جا بند نیستن و از یه ماه سه هفته ش رو سفرن!

خودم هم  همینم ها! از وقت یاومدم این کشور، هر ماه حداقل یه سفر رفتم....تازه زمینی ها رو حساب نمیکنم. یه جا بند نیمشم و هی دلم میخواد برم...از اینجا به اونجا...

برای میم فسنجون درست کردم و حال کرد. قبلا تو دوران دانشجوییش تو امریکا خورده بود. یعنی نیم وجب آدم تجربه ی یه آدم صد ساله رو داره انقدر که همه جا رفته و همه چی خورده و دیده. 

اینم شانس ما! تا حالا چسبیده بود اینجا...حالا تصمیم گرفته بره یونان، و اینکه کلا هم ماهی یه بار هم رو میبینیم... بقیه ش رو یا من نیستم یا اون.

سفر ماه بعدم هم مشخص شد...ببینم اپریل کجا برم. احتمالا با 1 برم یه جای گرم.

اینگونه

با دو نفر اینجایی قرار گذاشتم... یکیش خیلی زشت بود اصلا جذبم نکرد، شخصیتش هم بورینگ بود. پیام داد که ببینیم بازم؟ گفتم نه. بعضی ها که خوشم نمیاد و نه هستن واقعا تعارف ندارم. بقیه رو مطمئن نیستم گاهی. یکی دیگه قدش کوتاه بود ولی خوش قیافه و بامزه...خنده دار بود و باهاش خوش گذشت. نمیدونم دوباره ببینمش ولی یا نه... فقط یه کوچولو از من بلندتره و این ترن آفه برام. میم هم از من خیلی بلندتر نیستا، ولی حداقل پروفسوره و خیلی باهوش و جالبه شخصیتش...نمیدونم چیش من رو جذب میکنه. لعنتی... 

یه پسر از کشوری که قبلا بودم دیدم...با هم به زبون خودش حرف زدیم یه مقداری. پسر خوبیه و دکترا میخونه اینجا، خوشگله با موهای بور فر، و چشمای خوشگل آبی... ولی قدش خیلی بلند نیست...قابل قبوله ولی. راه رفتیم و بعد اومدیم خونه ی من پیتزا خوردیم. بعد فهمیدم پنج سال از من کوچکتره! واقعا زیاده دیگه اینقدر اختلاف... 

اون چشم آبی موبلند کشور بغلی دیگه خبری ازش نیست..بهش سال نو رو تبریک گفتم و با تاخیر جواب داد...خودش هم گفت ه باید ازم دور شه تا از ذهنش برم...درکش میکنم تا حدودی چون در مقابل میمی همینم منم شاید...

میم ولی عجیبه...خیلی رمانتیکه وقتی باهامه... دائم دستام رو میبوسه... از کنارم که رد میشه نازم میکنه...کوچکترین کاری که میکنم تشکر میکنه و بغلم میکنه، حتی اگه مثلا موقع رانندگی بگم داره ماشین میاد حواست باشه. ایناش خوبه وگرنه که نقطه ی مشترک زیادی نداریم و من فکر نمیکنم رابطه باهاش خیلی خوب باشه چون خیلی مستقله و کلا تنها با خودش خوشحاله...تنها دراگ میزنه حتی! و حالا که رفته با بقیه زندگی میکنه با اونها پارتی میرن و کیف دنیا رو میکنه. ایندقفعه خیلی سرش تو گوشی بود...تو اپ دیتینگ نمیدونم داره چه غلطی میکنه. بعید نیست بیاد بگه با یکی خوابیدم و رابطه مون تموم شه. بعید میدونم بدون سکس بخوام ببینمش...چون واقعا وقتی هم رو ببینیم دلمون میخواد... 

تو اون کشور سومی وقتی هم رو دیدیم خیلی حس خوبی بود لحظه ی اول ...بغل کردیم... و سریع رفتیم بیرون. هر جا که توقف میکردیم یه بوس و بغلی داشتیم...بعد یهو در حال تصمیم برا این بودیم که چه کنیم و کجا بریم ... گفت چرا نریم خونه  س ک س داشته باشیم؟ خنده م گرفت! رفتیم خونه و ... بعدش یه چیزایی خوردیم و بعدش اسپارکل! خوش گذشت... امروز برام عکس اون یکی گوشش رو گذاشت که سوراخ کرده! قرار بود با هم انجام بدیم وقت نشد و یادمون رفت ...

پس فردا یکی رو میبینم که فارسی بلده. نمیدونم در موردش نوشتم یا نه. بچه داره ولی... اونم دو تا! اونم از ایرانی! قرار ش براش غذا درست کنم...هنوز نمیدونم چی. 

یه اندونزیایی دیدم که اینجا دکترا میخوند و نزدیکه درسش تموم شه و داره برمیگرده. خیلی خوب بود و خوش گذشت...در مورد یخیل چیزا حرف زدیم و خب چون میدونستیم قرار نیست به جایی برسه این دیت، خیلی راحت بودیم و اون در مورد زن سابقش گفت که بایپولار بود و ازش جدا شد... آخر هفته قراره برای همیشه برگرده اندونزی، ولی فکر کنم دوستای خوبی باشیم. یه وقتی برم اونجا میبینمش حتما! شاید فردا برا قهوه هم رو ببینیم... 

این همه آدم، یکی هم به دلم نمیشینه. اونایی که به دل من میشینن من به دلشون نمیشینم. در هر صورت تنهایی و آزادیم رو دوست دارم. بعیده بخوام وارد رابطه بشم...یه طورایی دلم عشق میخواد و یه طورایی نه... دوست دارم دوست داشته بشم ولی خب موقتی بودنش اذیتم میکنه. با میم خیلی خوبه یا حتی با این پسر ملوس ایرانی، ولی خب موقتی بودنش باعث میشه اصلا روشون حساب نکنم. عملا تنها کسی که بیشتر از دو بار دیدمش همین میم هست و پسر ملوسه. با بقیه یه قدم زدن و تمام....اونقر خوب نبودن به تنهاییم ترجیحشون بدم. 

 

 

شماره از دستم خارج شد...چه فایده اصلا؟

یکی از کشور بغل اومد هم رو دیدیم...چهره و قد و هیکلش از چیزی که فکر میکردم بهتر بود. انگلیسیش هم عالی بود و آدم باهوشی به نظر میرسید. وضع مالیش هم خوبه، ولی متاسفانه دانشگاه نرفته. و خب 42 سالشه و میخواد خانواده داشته باشه...خوش گذشت باهاش، چای درست کرد آورد و منم یه سری چیزای خشک اوردم مثل توت و اینا و با هم نشستیم خوردیم. بعد قدم زدیم و خیلی سرد بود، گفتم میخوای بیا بریم خونه ی من غذا درست کنیم. اومد یه غذای تایلندی درست کردم که عالی شد. خوردیم و یه کم حرف زدیم و اون رفت. 

معلوم بود ازم خوشش اومده ولی خب محترم بود و بهم نزدیک هم نشد. خوشم اومد. 

اگه تحصیلاتش بالاتر بود گزینه ی خوبی بود. این یکی از ارزش های منه و خیلی برام سخته قبول کنم یکی لیسانس هم نداره... 

اولین بارش بود ایرانی میدید و براش جالب بود. خلاصه اینم از این.