با دو نفر اینجایی قرار گذاشتم... یکیش خیلی زشت بود اصلا جذبم نکرد، شخصیتش هم بورینگ بود. پیام داد که ببینیم بازم؟ گفتم نه. بعضی ها که خوشم نمیاد و نه هستن واقعا تعارف ندارم. بقیه رو مطمئن نیستم گاهی. یکی دیگه قدش کوتاه بود ولی خوش قیافه و بامزه...خنده دار بود و باهاش خوش گذشت. نمیدونم دوباره ببینمش ولی یا نه... فقط یه کوچولو از من بلندتره و این ترن آفه برام. میم هم از من خیلی بلندتر نیستا، ولی حداقل پروفسوره و خیلی باهوش و جالبه شخصیتش...نمیدونم چیش من رو جذب میکنه. لعنتی... 

یه پسر از کشوری که قبلا بودم دیدم...با هم به زبون خودش حرف زدیم یه مقداری. پسر خوبیه و دکترا میخونه اینجا، خوشگله با موهای بور فر، و چشمای خوشگل آبی... ولی قدش خیلی بلند نیست...قابل قبوله ولی. راه رفتیم و بعد اومدیم خونه ی من پیتزا خوردیم. بعد فهمیدم پنج سال از من کوچکتره! واقعا زیاده دیگه اینقدر اختلاف... 

اون چشم آبی موبلند کشور بغلی دیگه خبری ازش نیست..بهش سال نو رو تبریک گفتم و با تاخیر جواب داد...خودش هم گفت ه باید ازم دور شه تا از ذهنش برم...درکش میکنم تا حدودی چون در مقابل میمی همینم منم شاید...

میم ولی عجیبه...خیلی رمانتیکه وقتی باهامه... دائم دستام رو میبوسه... از کنارم که رد میشه نازم میکنه...کوچکترین کاری که میکنم تشکر میکنه و بغلم میکنه، حتی اگه مثلا موقع رانندگی بگم داره ماشین میاد حواست باشه. ایناش خوبه وگرنه که نقطه ی مشترک زیادی نداریم و من فکر نمیکنم رابطه باهاش خیلی خوب باشه چون خیلی مستقله و کلا تنها با خودش خوشحاله...تنها دراگ میزنه حتی! و حالا که رفته با بقیه زندگی میکنه با اونها پارتی میرن و کیف دنیا رو میکنه. ایندقفعه خیلی سرش تو گوشی بود...تو اپ دیتینگ نمیدونم داره چه غلطی میکنه. بعید نیست بیاد بگه با یکی خوابیدم و رابطه مون تموم شه. بعید میدونم بدون سکس بخوام ببینمش...چون واقعا وقتی هم رو ببینیم دلمون میخواد... 

تو اون کشور سومی وقتی هم رو دیدیم خیلی حس خوبی بود لحظه ی اول ...بغل کردیم... و سریع رفتیم بیرون. هر جا که توقف میکردیم یه بوس و بغلی داشتیم...بعد یهو در حال تصمیم برا این بودیم که چه کنیم و کجا بریم ... گفت چرا نریم خونه  س ک س داشته باشیم؟ خنده م گرفت! رفتیم خونه و ... بعدش یه چیزایی خوردیم و بعدش اسپارکل! خوش گذشت... امروز برام عکس اون یکی گوشش رو گذاشت که سوراخ کرده! قرار بود با هم انجام بدیم وقت نشد و یادمون رفت ...

پس فردا یکی رو میبینم که فارسی بلده. نمیدونم در موردش نوشتم یا نه. بچه داره ولی... اونم دو تا! اونم از ایرانی! قرار ش براش غذا درست کنم...هنوز نمیدونم چی. 

یه اندونزیایی دیدم که اینجا دکترا میخوند و نزدیکه درسش تموم شه و داره برمیگرده. خیلی خوب بود و خوش گذشت...در مورد یخیل چیزا حرف زدیم و خب چون میدونستیم قرار نیست به جایی برسه این دیت، خیلی راحت بودیم و اون در مورد زن سابقش گفت که بایپولار بود و ازش جدا شد... آخر هفته قراره برای همیشه برگرده اندونزی، ولی فکر کنم دوستای خوبی باشیم. یه وقتی برم اونجا میبینمش حتما! شاید فردا برا قهوه هم رو ببینیم... 

این همه آدم، یکی هم به دلم نمیشینه. اونایی که به دل من میشینن من به دلشون نمیشینم. در هر صورت تنهایی و آزادیم رو دوست دارم. بعیده بخوام وارد رابطه بشم...یه طورایی دلم عشق میخواد و یه طورایی نه... دوست دارم دوست داشته بشم ولی خب موقتی بودنش اذیتم میکنه. با میم خیلی خوبه یا حتی با این پسر ملوس ایرانی، ولی خب موقتی بودنش باعث میشه اصلا روشون حساب نکنم. عملا تنها کسی که بیشتر از دو بار دیدمش همین میم هست و پسر ملوسه. با بقیه یه قدم زدن و تمام....اونقر خوب نبودن به تنهاییم ترجیحشون بدم.