بالاخره
دیروز بعد س ک س کلی باهم حرف زدیم...و ازش در مورد حسش بهم پرسیدم. گفت بیشتر شده و عاشقمه...برام جالب بود که گفت...گفتم اخه هیچ وقت عنوان نکردی...گفت تو سیستم من نیست، عادت ندارم بگم.
گفت الان بیشتر دلش س ک س میخواد و گاهی خود ا ر ض ا یی هم میکنه...گفتم به چی فکر میکنی؟ گفت به تو! دلم براش رفت.
گفتم حس میکنم زیاد هم رو میبینیم و من به هیچ کاری نمیرسم. گفت باید بهم بگی... ولی خب واقعیت اینه وقتی نیست دلم براش تنگ میشه و هیچ کاری نمیکنم و منتظر روزی ام که بیاد اینجا. گفت وقتی هم رو میبینیم هیچ اتفاقی نمیفته، نترس و چیزی تغییر نمیکنه...فکر کنم حس کرد که فکر میکنم اگه هم رو میبینیم دوستم نداره.
کریسمس میریم خونه ی مامانش اینا...اهل غذای مفصل و میز چیدن نیستن به اون صورت... و سر میز هم هر کی برا خودش شروع میکنه و میره و میاد...یه کم عجیبه ولی خب این مدلی ان دیگه.
روز بعدش هم قرار شد ما برا اونا غذا درست کنیم خونه ی الف. ببینم تا اون موقع سالم هستم و میتونم برم یا نه. نمیخوام پیرمرد پیرزن رو مریض کنم.
حس میکنم دوست پسر داشتن پر از استرس از دست دادنه...البته این برای من که دچار تله ی رهاشدگی ام اینطوریه. و خب بعد جداییم این هم میدونم که هیچی دائمی نیست. ببینیم چی میشه...فعلا با این خوبه...علاقه م بهش بیشتر شده با اینکه خیلی چیزا داره که دوست ندارم.
باید سعی کنم سال جدیدم مفید تر از سال قبل باشه...امسال هیچ کتابی رو تموم نکردم، و خیلی کارای دیگه رو پشت گوش انداختم و حتی زبان اینجا رو هم جدی نگرفتم و نخوندم.