خود درگیری های من
خانواده ش رو دیدم. نایس بودن و برای کریسمس کادو هم خریدن برام. شامپو بدن و چای و اینا. مامانه برا من و عروسشون کادوی مثل هم خرید که به نظرم کار درستی بود. من براشون شکلات دست ساز بردم که خیلی تشکر کردن. یه شام خیلی ساده خوردیم و ...
بد نگذشت...آدمهای خوبی ان و یه کم پز پزی...حصوصا باباش... آدمهای علاقمند به فرهنگ شرق نیستن...نگاهشون به سوئیس و فرانسه ست بیشتر و اونجاها رو دوست دارن. مامانش هم کاراکتر قوی ای داره... با آدمهایی که من باهاشون نشست و برخاست دارم و داشتم فرق دارن و میشه گفت آکادمیک نیستن از نظر فکری ولی خب نمیشه هم زود قضاوت کرد...دفعه ی اول بود. الف بهم گفت چقدر زیادی مودب بودی تو! جالبه خودم متوجه نمیشم ولی گویا خیلی مودبم از نظر بقیه. دوستام هم این رو گفتن بهم.
یه حسی نسبت به الف دارم...که مدل من نیست و اکادمیک نیست...این حس وقتی آدمهای آکادمیک میبینم بیشتر میشه. نه که از نظر شغلی...از نظر نگاه و طرز فکر و رفتار! گاهی به خودم میگم چرا دارم ادامه میدم این قضیه رو؟! حوصله ی آدم جدید ندارم و تبدیل یه دیت به دوست پسر که ازت خوشش بیاد واقعا راحت نیست...
تصمیم گرفتم برم جزایر قناری یکی دو هفته و بشینم مطالعه کنم... به الف گفتم و اونم رفت چک کرد و گفت با هم بریم! یه کم خوشم نیومد چون دلم میخواست تنها برم... و اینکه سفر رو به میل خودش تغییر میده! گفت بریم تنریف چون تو قناری خونه ای که خوشمون بیاد پیدا نکردیم! منم مثل اسکلا قبول میکنم در همچین مواقعی...اونم طبق معمول کاری که خودش دلش میخواد رو انجام میده! به طرز عجیبی حرف حرف خودشه، بدون اینکه حتی بحث یا چیزی پیش بیاد...چون من مقاومت نمیکنم! یادش بخیر پارسال قبل تنریف رفتن باهاش چت میکردم از ایران و بهم یه رستوران معرفی کرد که آخرش هم نرفتم!
دیروز هم بهش گفتم تو وقتی میری تور دوچرخه سواری با دوستات، من میخوام برم ژاپن...تو دوست نداری اونجا رو...گفت دوست دارم منم. حالا نمیدونم منظورش چی بود. ولی دلم برای سفر تنها و آزادی ای که دارم تنگ شده... حس میکنم زندانی ام. حالا برای اون هفته که اون قراره بره تعطیلات اسکی، باید برا خودم یه سفر ترتیب بدم.
پوووف...باید به فکر خودم باشم...پروپوزال بنویسم و این پی اچ دی لعنتی رو شروع کنم. خونه هم که همچنان رو هوا!