کار و ازدواج و بچه...
با کار جدید سرگرم هستم. واقعا قدردان این موقعیتم...این همه سال زحمت کشیدم و بالاخره یه موقعیت نسبتا خوبی دارم.
تنها مشکلم فعلا بچه دار شدنه...رفتیم دکتر و قراره بررسی کنند. ولی کلا آدمهای هم سن و بزرگتر رو میبینم بچه دار شدن...استرسم بیشتر میشه. البته چند ماهه فقط که امتحان کردیم...ولی خب اینکه من خیلی باروری بالایی ندارم من رو میترسونه. حالا ببینیم چی میشه.
دو تا سفر هم هفته ی پیش رفتم تنها...یعنی خودم و یکی هم با دوستم. الف کار داشت و کلا سفر دخترونه بود، قرار نبود بیاد. خوش گذشت و خوشحالم میتونم سفرهای خودم رو داشته باشم...چون تو ازدواج قبلی هم اینطور بود...و من همیشه مستقل سفر میکردم و تفریحات خودم رو داشتم. البته با هم سفر میرفتیم و تفریحاتمون بیشترش با هم بود مثل الان، ولی زندگیم به پارتنرم ختم نمیشد.
آخر هفته قراره در مورد مفاد ازدواج حرف بزنیم. درکش میکنم که نمیخواد ریسک زیادی بکنه...ولی نمیخوام هم وارد ازدواج بشم اگه قرار باشه بعد جدایی از نظر مالی برام ضرر داشته باشه و یا اوضاعم بدتر شه.
بخشی از من میگه این آزادی و رهایی رو چرا داری دستی دستی میدی بره... ولی خب آدمیزاد تنهایی میپوسه... و سنم که بالاتر بره اونقدر برا بقیه جذاب نیستم و احتمالا تنها میمونم...با هم کار انجام دادن و سفر رفتن رو دوست دارم...این پسر هم بی آزاره...هرچند بعضی وقتها زیادی دخالت میکنه، مثل لباس پوشیدن من. لباس خیلی باز میگه نپوش (البته من کلا تا حالا لباس خیلی باز نپوشیدم و راحت نیستم، ولی خب اینکه اون دیکته کنه خوشم نمیاد). ولی نظراتش خوبه، باعث میشه به استایل و تیپم دقت کنم همیشه...شیک پسنده آقا.
جالبه درگیر کار و ازدواج و بچه ام...چیزی که هیچ وقت فکرش رو نمیکردم. ولی خب واقعیت زندگی همینه...کار دیگه ای نداریم که.
کاش بتونم پی اچ دی بخونم. با کار جدیدم برا سر خاروندن هم وقت نمیمونه...حالا باید دید.