صحبت سخت

از سفر کاری برگشت و حرف زدیم...در مورد اینکه سفر بعدی رو بره یا نه. به دوستش گفت با من صحبت میکنه و بهش خبر میده که میره یا نه.

حرف زدیم و گریه کرد. گفت میخوام تو خوشحال باشی و اینا. گفتم میفهمم تو چه شرایطی قرار گرفتی و بهت حق میدم. ولی تو باید بدونی که به خاطر منم باید تعطیلات بگیری...الان عملا برا کارای دیگه تو تقویمت جا باز میکنی و انگار من اولویت نیستم. گفت اینطوری نیست و باشه سعی میکنم بهترش کنم. گفت نمیخوام تو حس کنی تنهات گذاشتم و ... تو برا من اولویت داری و اگه فکر میکنی من زیاد کار میکنم باید تغییر بدیم شرایط رو.

گفتم در مورد خونه احساس تنهایی میکنم که همه چی رو دوش منه و مسئول همه چی منم. گفت میخوای من این خونه رو خالی میکنم و میام پیش تو زندگی میکنم. گفتم نه، و اینکه باید فکر کنم. موقعی این ممکنه که خونه کارش تموم شده باشه. تو اون وضعیت و زندگی با هم، سخت میشه و من نمیخوام.

گفت اینکه من گفتم ابزار از من و متریال از تو احتمالا این حس رو بهت داده، که من و تو داریم و "ما" نیستیم. اشتباه از من بود. گفت من کمکت میکنم از نظر مالی و اینا...گفتم فشار روم هست و تو داری اونجا زندگی میکنی، به نظرم منصفانه ست که هزینه ها رو هم شریک بشی. گفت اره درسته. گفتم حالا فکر کن اگه به نظرت منصفانه ست انجام بده. گفت خب منم دارم استفاده میکنم از اونجا، به نظرم منصفانه هست. بعد گفت شماره حساب بده پول واریز کنم، گفتم من اینطوری دوست ندارم. یه چیزایی رو تو بخر، نه اینکه اینطوری به من پول بدی. گفت باشه.

گفتم حالا به یه راه حلی میرسیم. گفت ترکم نکن! راه حل این نباشه. گفتم نه باهات حرف میزنم نگران نباش.

بعد بهش ددلاین دادم گفتم تا وسط جولای همه چی باید تموم شده باشه و هی دائم میگفت باشه تا وسط جولای همه رو انجام میدیم.

گفت بیا این سفر رو، برات بلیت میخرم و میام دنبالت، با هم برمیگردیم. گفتم فکر میکنم ولی احتمالش کم هست.

صحبت ها رو کردیم و به دوستش گفت که میره باهاش. دوستش قبلش نوشته بود : رئیست اجازه داد؟ :))

چه رئیسی! اونم من... هیچ وقت انگار خودم نمیخوام تو اولویت کسی باشم. هی میگم به فلان کارات برس حالا من هستم. این روز باید تغییر بدم. تا خودم برا خودم ارزش قائل نشم، کسی برام ارزش قائل نمیشه.

تنهایی

دلم خیلی گرفته. قرار بود با همکارم بریم درینک ولی اونقدر گرفته بودم که فقط منتظر بودم بیام خونه بلند گریه کنم.

ممکنه هورمون باشه، ولی خب اتفاقاتی هم بدترش کرده دیگه. همکارم که یه دختر هم سن من و تو شرایط من بود یهو تصادف کرد و مرد....همه ش فکر میکنم خودم بودم.

الف رفته امریکا سفر کاری...هر روز یه ساعت خاصی بهم زنگ میزنه. یه بار هم بهم گفت دلش برام تنگ شده...تمام ابراز عشقمون به هم در همین حده! دلم برای خودم میسوزه. نمیدونم چرا هیچ وقت تو رابطه ای نمیرم که طرف خیلی دوستم داشته باشه و بهم عشقش رو ابراز کنه. اونی هم که این کار رو میکنه برام جذاب نیست و عشق یه طرفه داره.

از این سفر که برگرده، فرداش میره یه سفر تفریحی با دوستاش که از قبل برنامه ریزی کرده بود. وسطش همک ار میکنه. بعد از اون سفر که برگشت دوباره میره سفر کاری. بعد بهم میگه اوکی هست برم؟ توقع داره بگم نه؟! بعد قول داده کارای خونه م رو انجام بده...تا حالا که کمکش به هیچ دردی نخورده. نمیدونم چرا همیشه گیر مردهای به درد نخور میفتم.

باید سعی کنم تو ذهنم هیچ حسابی روش باز نکنم. کارام رو مثل قبل خودم انجام بدم. بیخود منتظر اون بودم بیاد برام در رنگ بزنه... در صورتی که از دست خودم بر میاد.

احساس تنهایی میکنم...هیچکی دوستم نداره و این خیلی غم انگیزه. اصلا این حس رو ندارم که براش مهم هستم.

پ.ن. زنگ زد دید حالم خوب نیست، بعدش سریع ویدیو کال کرد. گفت ناراحتی...گفتم من رو با این همه کار و اینا تنها گذاشتی. گفت درست میگی. من سفر دومی رو نمیرم. گفت با من صادق باش و باید در مورد این احساساتمون با هم حرف بزنیم. نباید همه ش نایس باشی با من.

من باید تمرین کنم. اگه چیزی ناراحتم میکنه بهش بگم و خودخوری نکنم و تو ذهنم ازش عصبانی نباشم.

بدو بدوی خونه جدید

به مامان بابام در موردش گفتم. عکسش رو دیدن و همونطور که فکر میکردم خوشحالن و مخصوصا بابام ذوق داره. مدلشه!

داریم به کارای خونه میرسیم و به این نتیجه رسیدم رو هیچکی جز خودم حساب نکنم. وقتی دست بقیه میسپارم هیچ کاری جلو نمیره. بهش گفتم نمیتونم روت حساب کنم...گفت حس بدی بهم میده و ناراحتم از اینکه اینطوری میگی. گفتم خب واقعیته...سعی کن لااقل تو قسمتهایی که خیلی رو مخ من نیست کمک کنی و انجامشون بدی.

اونقدر درگیر کار خودشه که اصلا خونه و وضعیت من براش در اولویت نیست. البته میبینم که تلاش میکنه یه قسمت خونه رو به سرانجام برسونه تا ذهن من آزاد بشه...قبلا بهش گفته بودم این مسئله برام مهمه.

اوضاعم بد نیست ولی کلا از اینکه بار مالی ماجرا روی دوشهای خودمه احساس خوبی ندارم. فکر کن دوست پسر میلیونر داشته باشی هم هیچ فرقی نداره...جز اینکه برات خرج تراشی کنه و تو هم از رو ندونستن بگی باشه، وگرنه کمک مالی که هیچ! بگو یک ریال.

البته نباید ناشکری کنم که تو انجام یه سری کارها واقعا کمک کرد...قرارداد برق و آب و اینا...هرچند معلوم نیست با چه قیمتی...منم هیچی نمیدونم، مجبورم هر چی این میگه قبول کنم.

خسته ام...

رفتیم سفر و خوب بود. ازم پول هتل ها رو نگرفت و گفت برا خونه ت خرج کن پولات رو.

دارم وسایل خونه میخرم و خیلی استرس دارم. اون هم سر کاره و اصلا وقت کمک نداره. کمک کرد خیلی ولی نه اونطوری که قول داده بود...چون در طول روز آزاد نیست و وقت زیادی نداره.

مخارج خیلی زیاده و حس میکنم بهم وعده ی الکی داد و حساب هاش هم الکی بود، در واقع همه چی رو نصف قیمت حساب کرد. زیادی بهش اعتماد کردم به نظرم در صورتی که تجربه ی خودم واقع بینانه تر هست.

حس میکنم مخارج سنگین شده و نمیرسم. اون هم یه جورایی اومده خونه ی من زندگی میکنه...و نمیدونم چه شانسیه که این برا خودش خونه دارم و مخارجمون نصف نمیشه با وجود اومدنش به خونه ی من.

نمیفهمه تو سر من چی میگذره...نمیشه هم همه چیو گفت که. واقعا احساس تنهایی میکنم که میریم خرید میکنیم و خیلی چیزها میبینیم برای خونه، ولی من باید پول و مسئولیت همه ش رو قبول کنم. نمیدونم نقش اون چیه... بار مسئولیت و هزینه ها با وجود اون کمتر که نمیشه هیچ، یه فشار بیشتری هم برام داره. یه بار بهش گفتم...

خسته ام...خیلی خسته.