دلم خیلی گرفته. قرار بود با همکارم بریم درینک ولی اونقدر گرفته بودم که فقط منتظر بودم بیام خونه بلند گریه کنم.

ممکنه هورمون باشه، ولی خب اتفاقاتی هم بدترش کرده دیگه. همکارم که یه دختر هم سن من و تو شرایط من بود یهو تصادف کرد و مرد....همه ش فکر میکنم خودم بودم.

الف رفته امریکا سفر کاری...هر روز یه ساعت خاصی بهم زنگ میزنه. یه بار هم بهم گفت دلش برام تنگ شده...تمام ابراز عشقمون به هم در همین حده! دلم برای خودم میسوزه. نمیدونم چرا هیچ وقت تو رابطه ای نمیرم که طرف خیلی دوستم داشته باشه و بهم عشقش رو ابراز کنه. اونی هم که این کار رو میکنه برام جذاب نیست و عشق یه طرفه داره.

از این سفر که برگرده، فرداش میره یه سفر تفریحی با دوستاش که از قبل برنامه ریزی کرده بود. وسطش همک ار میکنه. بعد از اون سفر که برگشت دوباره میره سفر کاری. بعد بهم میگه اوکی هست برم؟ توقع داره بگم نه؟! بعد قول داده کارای خونه م رو انجام بده...تا حالا که کمکش به هیچ دردی نخورده. نمیدونم چرا همیشه گیر مردهای به درد نخور میفتم.

باید سعی کنم تو ذهنم هیچ حسابی روش باز نکنم. کارام رو مثل قبل خودم انجام بدم. بیخود منتظر اون بودم بیاد برام در رنگ بزنه... در صورتی که از دست خودم بر میاد.

احساس تنهایی میکنم...هیچکی دوستم نداره و این خیلی غم انگیزه. اصلا این حس رو ندارم که براش مهم هستم.

پ.ن. زنگ زد دید حالم خوب نیست، بعدش سریع ویدیو کال کرد. گفت ناراحتی...گفتم من رو با این همه کار و اینا تنها گذاشتی. گفت درست میگی. من سفر دومی رو نمیرم. گفت با من صادق باش و باید در مورد این احساساتمون با هم حرف بزنیم. نباید همه ش نایس باشی با من.

من باید تمرین کنم. اگه چیزی ناراحتم میکنه بهش بگم و خودخوری نکنم و تو ذهنم ازش عصبانی نباشم.