عجیبا غریبا

ل یه ترس بزرگ تو دلم کاشت. این دختر مریض که بزرگ شده ی نسل مریض قبلی ایرانی های خارج از ایران هست، اون همه موذی بود و من نفهمیدم. حالا اصلا میترسم به کسی نزدیک شم یا بخوام دوست جدیدی پیدا کنم.

این تجربه که کسی بهم حسادت کنه رو نداشتم و یا حداقل اونقدر واضح و آسیب زننده نبود که متوجه بشم.

خودم فکر نمیکنم چیز خاصی باشم ولی همین که مستقلم و کار و زندگی و خونه ی خودم رو دارم هم احتمالا از نظر ل خیلی خفن بوده که اونطوری بخواد پشت سرم حرف بزنه تا نظر اون یکی دوستم رو به من عوض کنه تا با هم ارتباط نداشته باشیم.

چی بگم...خیلی گیجم...به الف هم روم نمیشه چیزی بگم.

چالش ها

اینکه با هم زندگی میکنیم، حالا همون که بیشتر وقتمون رو با هم میگذرونیم، ما رو به هم نزدیک تر کرده. به نظرم نسبتا خوب با هم میسازیم و علایق و سلایقمون شبیه هست و این کار رو راحت میکنه.

وقتی به یکی خیلی نزدیک میشی و اوضاع مالیتون به هم گره میخوره، دیگه نمیتونی اون آدم بیخیال سابق باشی چون مشکلات مالی اون نفر میتونه گریبان تو هم بگیره و کلا تاثیر تو زندگیت میذاره تصمیماتش. و این باعث ناراحتی ها و این داستانها میشه چون نظرهایی میدی و برای چیزایی حرص میخوری که در حالت عادی اصلا به تخمت هم نبود. یکی از چیزایی که حدس میزنم کم کم بیاد بالا همینه...فعلا هر کی خونه ی خودش رو داره و این مسائل به چشم نمیاد.

از این دلخور میشم که با وضع مالی خوب، کادو بخواد بخره رسما آشغال میخره. لامصب تو میبینی من لباسها و وسایلم تکه و از مارک های حسابی، کادو میخری دقت کن یه چیز بی نام و نشون نخر. کادو نخریدن بهتر از اینه...نمیدونم چرا خرج کردن برا من انقدر براش سخته. همین پول رو برا بقیه میده و مثلا اگه بخواد به یکی دیگه همین مورد رو کادو بده، حتما از یه مارک خوب میخره. بهش هم گفتم که اگر کادو میخره باید چیزی باشه که با کیفیت باشه نه چیزی که بشه موقع اسباب کشی انداختش دور. ولی خب نرود میخ آهنین در سنگ!