عجیبا غریبا
ل یه ترس بزرگ تو دلم کاشت. این دختر مریض که بزرگ شده ی نسل مریض قبلی ایرانی های خارج از ایران هست، اون همه موذی بود و من نفهمیدم. حالا اصلا میترسم به کسی نزدیک شم یا بخوام دوست جدیدی پیدا کنم.
این تجربه که کسی بهم حسادت کنه رو نداشتم و یا حداقل اونقدر واضح و آسیب زننده نبود که متوجه بشم.
خودم فکر نمیکنم چیز خاصی باشم ولی همین که مستقلم و کار و زندگی و خونه ی خودم رو دارم هم احتمالا از نظر ل خیلی خفن بوده که اونطوری بخواد پشت سرم حرف بزنه تا نظر اون یکی دوستم رو به من عوض کنه تا با هم ارتباط نداشته باشیم.
چی بگم...خیلی گیجم...به الف هم روم نمیشه چیزی بگم.