قراره بریم پدر و مادرش رو ببینم. دور هم قراره جمع شن و گفت اگه دوست دارم منم برم. یه طور عجیبی مطرح میکنه، انگار اصلا مهم نیست بیام، بعد که یه کم سوال میپرسم میبینم مطرح شده تو خانواده ش و اونا گفتن که منم بیام و بعد این گفته بهش میگم ببینم میتونه یا نه. یه کم استرس دارم...آدمی نیستم از معاشرت و دیدن آدمهای جدید بترسم ولی خب یه طوریه...خصوصا که حس میکنم خانواده ی قضاوت گری هستن.

بیشتر دوستش دارم و این من رو میترسونه...